دلنوشته های نایس
خیال میکنم مدتی است زیاد بهشان خندیده ام
از خود خودم دور شده ام آن هم به خاطر شرایطی که درگیرش بودم
اوایل که خودم بودم و به وقتش میخندیدم و به وقتش حرفم را میزدم خوب نبودم برایشان مجبورم کردند همیشه بخندم به کارهایشان و به رفتارشان تا بگذارند راه خودم را بروم و سنگ نیاندازند جلوی پایم و به جایش سنگریزه بیاندازند
به وارد شدنم به سلام کردنم به قیافه در ظاهر جدیم و به نوع بالا و پایین رفتن از پله هایم حتی گیر میدادند اینها سنگریزه هایشان بود و قابل تحمل
تا اینکه دو روز پیش توی چشمانم نگاه کردند و دروغی گفتند دردآور که شوکه شدم آنقدر که مثل دیوانه ها دوباره خندیدم به چشمان بی شرمشان
من این نبودم ... این شده ام
انگار عادت کرده ام به این احمق بودن
عادتی که به مرور زمان جا خوش کرده در من و حضور مسخره اش را می بینم ولی نادیده میگیرم
میخواهم بیاندازمش بیرون توی سرما یخ بزند و بمیرد تا یادش برود عادت چه کسی شده بوده
.
.
بعد.ن بیربط : بعضی اوقات مثل همین الان! خوب بودن و شخصیت مثبت و دوست داشتنی داستان شدن برایم سخت میشود
کاش علت داغون بودنش رو بهم میگفت!
حدس میزنم قسمتی از علتش من هستم
.
.
امشب حس مزخرفی نسبت به خودم دارم
دوستش دارم به اندازه سرکش است و بیشتر از بقیه من هایم از پس خودش برمی آید
شاید اطرافیان زیاد قبولش نداشته باشند ولی من مورد علاقه وجودم است این شخصیت
وقتی میروم در قالبش ناخواگاه لبخند میزنم نمیدانم! شاید شیطنت هایی دارد که با روحیه من سازگار است
روحیه ای که من های دیگرم جنبه اش را نداشتند و ندارند انگار!
حرف ها و رفتارهای ممنوعه ازش سر میزند ... آنقدر ذوق میکند که بیا و ببین!
از ته دل می خندد آن جاهایی که بقیه شان فقط به یک لبخند افاقه می کنند
کاش میتوانستم برای همیشه در قالبش بمانم
اشکالی ندارد به همین آمدن و رفتن هایش هم راضی هستم بهتر از این است که اصلا نباشد
.
.
میروم تا لیست شماره تماس شاگردانم را از آقای مهربانی که پشت میز نشسته بگیرم
با روی خوش صدا میزنم : ببخشید آقای بُداغ آبادی
فاصله ای تا من ندارد ولی چون دارد با خانمه صحبت می کند حتما متوجه من نمی شود ولی من عجله دارم
این بار بلند تر و خوشحال تر : آقای بُداغ آبادی میشه لیست اسامی کلاس ... رو بدین لطفا؟
کسی دارد کسی را صدا میزند آیا ؟؟؟ نــــــــــه اصــــــــــــلا
بیخیالش می شوم برمیگردم تا راه آمده را بروم کـــــــــــــــــه
جرقه ای در مخم آتش می گیرد : هــــــــــــــــــا بُداغ آبادی !!!!! ![]()
از همکار تازه واردم یواشکی البته میپرسم : این آقا (این آقا رو نزدیک به یکساله میشناسم )فامیلش چی بود؟
با خنده جوابم میدهد : الداغی ![]()
هیچ حرفی به خودم نمیزنم انگار نه انگار غلطی کرده باشم دوباره میروم سمت آقای الداغی!
بنده خدا همان بار اول که فامیلش را میشنود عکس العمل درست نشان می دهد و ...
لیست شماره ها دستم است
یادم می افتد که باید به یکی از شاگردان بیخیال و تنبلم مطلبی را گوشزد کنم
شماره پذیرش را میگیرم
خوشحال سلام میکنم : خوبی خانم کوشانفر
جواب میدهد : بله!!!
: میگم خوبین شما من .... هستم
:: آها ممنون . جانم؟
: یه زحمتی داشتم لطف کنین با فلانی تماس بگیرید و .............
تلفنم که تمام می شود میروم توی اتاق کنار همکارا
یکی از همکارای قدیم آمده فقط خبری از ما بگیرد!!
هر چی مغزم را می چلانم فامیلش یادم بیاید بی فایده است
از اینکه بخواهم بعد از عمری با هم بودن اسم یا فامیل کسی را هم بپرسم بدم می آید
اما مجبور میشوم با اکراه سوال مسخره : "فامیلتون چی بود؟" را به زبان بیاورم
.
.
کلاس هایم تمام شده دارم به سمت پذیرش از پله ها می آیم پایین که میشنوم : " خداحافظ خانم روشنفکر"
این بار هم هیچ غلطی را به روی خودم نمی آورم فقط آن انسانی را که قبل از من خداحافظی کرد را دعایش میکنم
خیلی خانم میگویم : خسته نباشید خداحافظ خانم روشنفکر ![]()
در حالی که دارم از آموزشگاه بیرون می آیم با خودم می غُرم که : مردم سلیقه ندارن کوشانفر! فامیل به این شیکی اونوقت ورداشتن فامیلشونو کردن روشنفکر
بعد.ن: میگم : برو از آقای الداغی بپرس
میگه : آقای الداغی نه ، بروغنی
میگم : چی؟!!! آها همون
اصلا دیگه هیچی نمیگم
پ.ن: به نظر شما دیروز همکار تازه واردم فامیل بنده خدا رو اشتباه گفته یا من باز هم ....؟
مشغول الضمه هستین اگه به نفع من حدس درست نزنید ![]()
روی زمین نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده و چشمانش را بسته
هی تکان میدهد سرش را به اطراف و زیر لب خدا خدا را ملتمسانه زمزمه می کند
دارم خفه می شوم
بلند می شوم کنارش می نشینم چشمانش را باز می کند و آه می کشد نگاهم می کند
نگاهش آنقدر غم دارد که اشک های من را از اعماق وجودم همان جا که دوست داشتن هایم را حس میکنم ، در می آورد
دستم را روی زانویش می گذارم
می گوید : " دیدی چی شد ؟ دیدی ... ؟ "
اسمم را که ته جمله اش می شنوم درد قلبم بیشتر می شود
هیچ وقت اسمم را تا این حد دردآور نشنیده بودم
.
.
.
پ.ن : حال و هوای وبلاگم خیلی تلخ شده میدونم هرچند تلاش می کنم با کمتر نوشتن از تلخیش کم کنم اما ...
یک مادر به فرزندش زندگی می بخشد و فرزند با دستهایش دست پدر را می گیرد
دلم برای دستهایت تنگ شده
دستانم که کوچک بودند این تو بودی که می گرفتیشان
بزرگ شدند اما .........
.
چقدر سردند دستانم
ساعت ۹:۳۰ شب است
خسته از آموزشگاه میزنم بیرون
حوصله شاگردان گنده ام! را ندارم سرم را می اندازم پایین و سریع از کنارشان رد میشوم
دارم فکر میکنم که پیاده تا خانه بروم یا نه که کسی پشت سرم صدایم میزند
یکیشان انگار سوال مهمی! برایش پیش آمده ... چند قدمی را با هم اختلات میکنیم تا جایی که او را به ماشینش تحویل میدهم و خداحافظی میکند
هوا سوز دارد . دستکش هایم را پیدا نمیکنم . روبرو را که نگاه میکنم پیاده رو خلوتی را می بینم که دو تا پسر یکی این طرف و دیگری آن طرف پیاده رو ایستاده اند منتظر ..... با نگاه منتظرشان به من چشم دوخته اند
بهشان نزدیک می شوم لبخند گشاد ژکوندی تحویلم میدهند از وسطشان رد میشوم انگار نه انگار جنبنده ای را دیده باشم
یکیشان نطقش باز می شود و چیزهایی می گوید بدون اینکه بخواهم گوش بدهم همه شان را میشنوم آخر همه حرفهایش را بارها از زبان همنوعانش شنیده ام
پشت سرم هستند به چهارراه که میرسم می شنومشان که از یکدیگر خداحافظی میکنند همان که حرف میزد برایم ،خودش را بهم میرساند
و دوباره شروع میکند دستهایم را توی جیبم کرده ام و بدون حرفی نگاهش میکنم که روبرویم برعکس دارد راه میرود و رویش به من است
به بچگیش نگاه میکنم و به دل خوشش
می خواهد که برایش کمی حرف بزنم شده فحشش بدهم اما انقدر جدی نباشم ... با قدم های خسته و آهسته ام فقط نگاهش میکنم
می گوید دانشجو ست به کتاب توی دستش خیره می شوم به گمانم زیادی خوانده اش که سرش اینطور به سوت کشیدن افتاده
همچنان همراهیم میکند گاهی پشت سرم راه میرود گاهی جلو جلو ... زیاد شانه به شانه ام نمیشود! شاید چون قدش کوتاهتر از من است میترسد از مردانگیش کم شود؟!
میگوید چرا ساکتم؟ .... گیر داده که تا حرفی نزنم نمیرود
حرفم نمی آید انقدر برای هم قطارهای کوچک و بزرگش فک زده ام که دیگر برای این بی نوا چیزی باقی نمانده قاشق هم بکشی ته حلقم چیزی ازش در نمی آید
نیم ساعت است که دارد قصه فرهاد مجنون شده را برایم میخواند
کاش درس دانشگاهش را هم به همین خوبی بخواند آخر حیف است میترسم حروم شود طفل! مردم
به خیابان خودمان میرسیم بیست قدمی تا در خانه مانده رفته آنطرف خیابان و با خنده های خامش نگاه خنثی و خسته ام را دنبال میکند
میروم سمت در که زنگ بزنم صدایش می آید که : اه پس همسایه هستیم !
تا در باز شود می بینمش که در تاریکی کنار دیوار و بین درختها به خیال خودش پنهان شده است
نازی پسر همسایه
می خواهد مطمئن شود دختر همسایه در پناه خدا و خودش به سلامت به خانه برسد
یادم باشد فردا چادر گل گلی سر کنم یک کاسه آش ببرم دم در خانه شان
.
پ.ن : ببینم باز هم رویت می شود پیش من بگویی: همسایه هم همسایه های قدیم ؟!!!
میگوید این را دیگر نپوش مخصوصا سر کلاسی که شاگردانت پسرهای همسن و سال خودت هستن ، بیشتر شبیه بچه ها می شوی تا معلم!
با چه ذوقی خریدمش با چه عشقی پوشیدمش
مانتوها را زیر و رو میکنم تا بلکم یک چیز غیر بچگانه از تویشان دربیاورم
برداشته امش و با بی میلی نگاهش میکنم این همانی است که سه چهار بار بیشتر نپوشیدمش.نو است . خودم نخریدمش . با پوشیدنش احساس حامله بودن بهم دست میداد!
با مانتوی به تن کرده جلوی آینه میایستم نیم رخ تمام رخ سه چهارم رخ ... مثل بچه ای که در لباسش شیرین کاری کرده باشد جلوی لباس را گرفته ام! خیالم میرسد پارچه زیادی در دوختش به کار رفته است احیانا اگر در راه بادی بیاید اندازه یک لحاف، پارچه از من به هوا میرود اصلا چرا باید دوزنده از کمر به پایین کلوشش کند مانتوی زبان بسته را؟
دیرم شده است با بی میلی در تنم نگهش میدارم و با پوشیدن پالتو که باعث می شود کمی از باد شکمم بخوابد دوباره به هیکلم امیدوار می شوم
.
سر کلاس از نگاه شاگردها فکرشان را میخوانم که : بیچاره چه گشاد شده است امروز
.
بعد از کلاس شده و با همکارها به صرف چای دور هم نشسته ایم . وقتش شده که بروم دیگر همینکه که قیام می کنم و پارچه های اضافی دورم را بر باد می دهم یکیشان با لحن خاص خودش! صدایم میزند
: جانم کاری داشتی؟
:: میگم انقدر تیپ میزنی و هر روز مانتوهای خوشکل میپوشی نمیگی پسرای اینجا عاشقت میشن نکن دختر با دل بچه های مردم بازی نکن
مثل این فیلم ها برای لحظه ای تصویر آن مانتوی آب رفته ام یا آن یکی دیگر که از رنج روزگار تار و پودش در هم درگیر شده اند و همین لحاف پیچیده به دورم می ایند جلوی چشمانم و .....
هنگ میکنم
.
.
پ.ن: نمی گویید خدا قهرش می آید مانتوهای تنگ و گشاد و کهنه تان را جر می دهید میکنید دستگیره و دمکنی؟
پس من اینجا چیکاره بیدم توی چشمای من نگاه کن دلت میاد سردر وبلاگم بچسبونم جوان ناکام؟
| Design By : Pars Skin |
