دلنوشته های نایس
اینگه گمان کنی خیلی عاقلی حس سرخوشانه ایست حتی اگر حرف هایت دااااااااد بزنند که تو خنگی
بهانه می گیرم
حتی بغض و اشک هایم نیز کم سن و سال شده اند
دارمش، هست، احساسش میکنم یک جور خوبی
اما چشمان من هنوز بینا نشده اند برای دیدنش
چقدر بی قرارم
و آنوقت است که آرام میگیرند انگار،به این بهانه که تو بازیت آنقدرها خوب نبود که بتوانی برنده شوی
حتما می باختی ما به دادت رسیدیم
و تو می مانی و نگاهت به خانه های خالی از مهره
دیده ای؟
شاید اگر در آینه یک نگاهی بیاندازی بد نباشد
آسایش نداریم پس آسایش را از دیگری هم می گیریم
خوب نیستیم چون باعث می شویم آنطور که میخواهد نتواند باشد و زندگی کند
ما مردمان خوبی نیستیم اسم خودمان را هم گذاشته ایم آدم!
دیگر از واقعیت بدم می آید شده لحظه ای نه اینکه چشمانم را ببندم نه، با همین چشمان باز از چیزهایی که می بینم لذت ببرم ترجیح میدهم از واقعیت خارج شوم
.
.
.
این پسر مرا شاد میکند میخنداند و نوجوانم میکند آنقدر که وقتی از جایش بلند می شود و می آید کنارم میایستد و با آب و تاب کل حرف دو جمله ایش را قصه میکند تحویلم میدهد نیشم باز می شود و کاملا حس میکنم نوجوان شدنم را :))
میگوید هیچ کاری نیست که نتواند انجام دهد میگویم حالا افتخار بده و کمی شکسته نفسی کن تا ما هم دلمان خوش باشد میگوید بگذارید فکر کنم میگذارم فکر کند
" آهاااا فقط یه کاری هست که نمیتونم انجام بدم... i can't climb up the tree " :|
نوبت مینا که می شود میگوید میتواند از درخت بالا رود میگویم من هم میتوانم پس با هم میرویم یوسف را هم میکشیم بالا
گوش های یوسف تکان میخورد که : چی؟ چه اتفاقی افتاد؟
می شنود که قرار است من و مینا او را با خود به بالای درخت ببریم
که میگوید نه من میتوانم. فقط یک درخت هست که نمیتوانم ازش بالا بروم آن هم درخت شاتوت محلمان است که تنه اش خیلی کج است و با دستش شدت کجی را نشان میدهد
" یه شاتوتایی داره حیف" :|
یوسف را با آن شکم گنده اش بالای درخت تصور میکنم و خنده ام میگیرد
عجب روزی بود! چهارشنبه را میگویم ... یک روز پر از تنهایی
انگار هر چی فکر نوستالژیک گونه و غم آلود است با هم قرار گذاشته اند که امشب به ذهنم هجوم بیاورند
چشمانم را که روی هم میگذارم میروم به خانه کودکیهایم . بابا می آید توی خیالم می بینمش که شب است و دارد توی تاریکی نیمه شب در حیاط قدم میزند توی خیالم نگاهش میکنم ...چقدر دلم برای این مرد تنگ شده
چقدر دلم برای این مرد تنگ شده است.
دیروز بود یا دو روز پیش توی خیابان که راه میرفتم دوباره یاد بابا افتادم . با خودم گفتم هنوزم رفتنش برایم تازگی دارد انگار نه انگار 8 سال میگذرد هنوزم صدایش توی گوشم است
و به این فکر میکنم که چقدر کهنه شده روزهای بابا نگفتنم
چقدر کهنه شده روزهای ندیدنش
و چقدر تازه مانده حضورش و فکرش در ذهنم .... تاریخ انقضا ندارد. چه خوب!
بغض کرده ام اما نمیخواهم اجازه بدهم که گریه بیاید نه به جایش لبخند میزنم به خاطر همین حضور بدون تاریخ انقضایش :)
چهارشنبه روز حوصله بری بود البته خودم هم حوصله ای برایم نمانده بود که بخواهد ببرد آنقدر که به طرف اس ام اس زدم و کلاسم را کنسل کردم بهانه ام این بود : کاری برایم پیش آمده نمیتوانم بیایم :/
بعدش نشستم و به کار پیش نیامده ام زل زدم و خودم را مسخره کردم که دیدی نرفتی حداقل اتاقش را ببینی و روی در و دیوارش چیز میز بنویسی!
و دوباره خبط دیروزم آمد به سراغ ذهن آشفته ام و خنده ام گرفت
اینکه اس ام اس اشتباهی فرستادم
و حرفش که : اگر تو پسر میشدی ........؟!
دارد باورم می شود اگر من پسر میشدم گرد و خاک روزهایم کمتر میشد ( البته باورم در حد همین یک خط است )
پنج شنبه میخواهم بروم عروسی فاطمه نمیدانم چرا ته دلم برایش یکجوری ست چیزی مثل دلواپسی
اگر یکی بپرسد امروزت چطور بود؟ می گویی خوب! مثل همیشه!
مثل همیشه است روزهایت انگار
اما درونت جایی که همیشه دیده نمی شود مثل همیشه نیست در تکرار روزهایت
دم به دم تغییر میکند و عوض میکند حالت را
مثل
یک نوشته
یک آهنگ
یک نگاه
یک لبخند
یک حرف
یک ..
یک...
یک آدم حتی چه در گذشته چه حال با همه مخلفاتش
می تواند غوغایی به پا کند یا حتی غوغای درونت را آرام کند دم به دم
.
ماهی خانه ما
مثل همیشه است روزهایش انگار
ولی تلو تلو میخورد امروز
چی شده چی دیده و چی شنیده آیا؟! خدا داند از غوغای درونش
امروزش چقدر شبیه مال من است.
ادامه مطلب
آمد تا دل چنتایی از مهمان های دنیا را خوش کند
حالا از هفته پیش دلم شدید خوش شده به بودنش به دیدنش به بوییدنش و به بوسیدنش
با آمدنش نقشی به نقش های زندگیم اضافه کرد
خاله شده ام
امیدوارم بتوانم نقشم را در داستان زندگی پر از فراز و کم از نشیبش! خوب بازی کنم
.
و مثل دیروز هم خودم متولد شدم فقط سالش کمی تا قسمتی مه آلود کهنه تر از 91 است :))
اما دلم با یادآوری روز آمدنم خوشتر نشد
بله دیگر نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار !
بی خیال
روز تولدت باشد و یک فرشته 8روزه فروردینی مهمان دقایق روزت باشد دیگر دلت خوش است به تَرَش هم نیازی ندارد
پ.ن: میخواستم از روز اول عید هم بنویسم اما جایش در این پست نبود
| Design By : Pars Skin |
