دلنوشته های نایس



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 18:2 توسط نایس|



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 21:56 توسط نایس|



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 0:7 توسط نایس|


اینگه گمان کنی خیلی عاقلی حس سرخوشانه ایست حتی اگر حرف هایت دااااااااد بزنند که تو خنگی


نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 21:49 توسط نایس|

10 ساله شده ام 

بهانه می گیرم

حتی بغض و اشک هایم نیز کم سن و سال شده اند

دارمش، هست، احساسش میکنم یک جور خوبی 

اما چشمان من هنوز بینا نشده اند برای دیدنش

چقدر بی قرارم

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 23:6 توسط نایس|

دیده ای اینهایی را که هنوز بازی شروع نشده از راه میرسند و بازیت را به هم میزنند و مهره هایت می افتند هرکدام یکجایی؟

و آنوقت است که آرام میگیرند انگار،به این بهانه که تو بازیت آنقدرها خوب نبود که بتوانی برنده شوی

حتما می باختی ما به دادت رسیدیم

و تو می مانی و نگاهت به خانه های خالی از مهره

دیده ای؟

شاید اگر در آینه یک نگاهی بیاندازی بد نباشد

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 20:34 توسط نایس|

ما مردمان خوبی نیستیم. بی اجازه در زندگی یکدیگر چه آشنا چه غریبه سرک می کشیم

آسایش نداریم پس آسایش را از دیگری هم می گیریم

خوب نیستیم چون باعث می شویم آنطور که میخواهد نتواند باشد و زندگی کند

ما مردمان خوبی نیستیم اسم خودمان را هم گذاشته ایم آدم!

دیگر از واقعیت بدم می آید شده لحظه ای نه اینکه چشمانم را ببندم نه، با همین چشمان باز از چیزهایی که می بینم لذت ببرم ترجیح میدهم از واقعیت خارج شوم 

.

.

.

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 18:37 توسط نایس|

یوسف naughty boy کلاسم است

این پسر مرا شاد میکند میخنداند و نوجوانم میکند آنقدر که وقتی از جایش بلند می شود و می آید کنارم میایستد و با آب و تاب کل حرف دو جمله ایش را قصه میکند تحویلم میدهد نیشم باز می شود و کاملا حس میکنم نوجوان شدنم را :))

میگوید هیچ کاری نیست که نتواند انجام دهد میگویم حالا افتخار بده و کمی شکسته نفسی کن تا ما هم دلمان خوش باشد میگوید بگذارید فکر کنم میگذارم فکر کند

" آهاااا فقط یه کاری هست که نمیتونم انجام بدم... i can't climb up the tree " :|

نوبت مینا که می شود میگوید میتواند از درخت بالا رود میگویم من هم میتوانم پس با هم میرویم یوسف را هم میکشیم بالا

گوش های یوسف تکان میخورد که : چی؟ چه اتفاقی افتاد؟

می شنود که قرار است من و مینا او را با خود به بالای درخت ببریم

که میگوید نه من میتوانم. فقط یک درخت هست که نمیتوانم ازش بالا بروم آن هم درخت شاتوت محلمان است که تنه اش خیلی کج است و با دستش شدت کجی را نشان میدهد

" یه شاتوتایی داره حیف" :|

یوسف را با آن شکم گنده اش بالای درخت تصور میکنم و خنده ام میگیرد

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 2:22 توسط نایس|

بعضی وقتها هیچ حرفی نداری هیچ، فقط دلت آغوش یکی را میخواهد تا بی سروصدا در آن گریه کنی.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:23 توسط نایس|

عجب روزی بود! چهارشنبه را میگویم ... یک روز پر از تنهایی

انگار هر چی فکر نوستالژیک گونه و غم آلود است با هم قرار گذاشته اند که امشب به ذهنم هجوم بیاورند

چشمانم را که روی هم میگذارم میروم به خانه کودکیهایم . بابا می آید توی خیالم  می بینمش که شب است و دارد توی تاریکی نیمه شب در حیاط قدم میزند توی خیالم نگاهش میکنم ...چقدر دلم برای این مرد تنگ شده 

چقدر دلم برای این مرد تنگ شده است.

دیروز بود یا دو روز پیش توی خیابان که راه میرفتم دوباره یاد بابا افتادم . با خودم گفتم هنوزم رفتنش برایم تازگی دارد انگار نه انگار 8 سال میگذرد هنوزم صدایش توی گوشم است 

و به این فکر میکنم که چقدر کهنه شده روزهای بابا نگفتنم

چقدر کهنه شده روزهای ندیدنش

و چقدر تازه مانده حضورش و فکرش در ذهنم .... تاریخ انقضا ندارد. چه خوب!

بغض کرده ام اما نمیخواهم اجازه بدهم که گریه بیاید نه به جایش لبخند میزنم به خاطر همین حضور بدون تاریخ انقضایش :)

چهارشنبه روز حوصله بری بود البته خودم هم حوصله ای برایم نمانده بود که بخواهد ببرد آنقدر که به طرف اس ام اس زدم و کلاسم را کنسل کردم بهانه ام این بود : کاری برایم پیش آمده نمیتوانم بیایم :/

بعدش نشستم  و به کار پیش نیامده ام زل زدم  و خودم را مسخره کردم که دیدی نرفتی حداقل اتاقش را ببینی و روی در و دیوارش چیز میز بنویسی!

و دوباره خبط دیروزم آمد به سراغ ذهن آشفته ام و خنده ام گرفت 

اینکه اس ام اس اشتباهی فرستادم 

و حرفش که : اگر تو پسر میشدی ........؟!

دارد باورم می شود اگر من پسر میشدم گرد و خاک روزهایم کمتر میشد ( البته باورم در حد همین یک خط است )

پنج شنبه میخواهم بروم عروسی فاطمه نمیدانم چرا ته دلم برایش یکجوری ست چیزی مثل دلواپسی 


بروم دیگر شاید خوابم ببرد.


نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:24 توسط نایس|


آخرين مطالب
» یلدای 92
»
» بزن قدش!
» باور
» حیف
» شطرنج
»
»
»
» درهم
Design By : Pars Skin