دلنوشته های نایس
عجب روزی بود! چهارشنبه را میگویم ... یک روز پر از تنهایی
انگار هر چی فکر نوستالژیک گونه و غم آلود است با هم قرار گذاشته اند که امشب به ذهنم هجوم بیاورند
چشمانم را که روی هم میگذارم میروم به خانه کودکیهایم . بابا می آید توی خیالم می بینمش که شب است و دارد توی تاریکی نیمه شب در حیاط قدم میزند توی خیالم نگاهش میکنم ...چقدر دلم برای این مرد تنگ شده
چقدر دلم برای این مرد تنگ شده است.
دیروز بود یا دو روز پیش توی خیابان که راه میرفتم دوباره یاد بابا افتادم . با خودم گفتم هنوزم رفتنش برایم تازگی دارد انگار نه انگار 8 سال میگذرد هنوزم صدایش توی گوشم است
و به این فکر میکنم که چقدر کهنه شده روزهای بابا نگفتنم
چقدر کهنه شده روزهای ندیدنش
و چقدر تازه مانده حضورش و فکرش در ذهنم .... تاریخ انقضا ندارد. چه خوب!
بغض کرده ام اما نمیخواهم اجازه بدهم که گریه بیاید نه به جایش لبخند میزنم به خاطر همین حضور بدون تاریخ انقضایش :)
چهارشنبه روز حوصله بری بود البته خودم هم حوصله ای برایم نمانده بود که بخواهد ببرد آنقدر که به طرف اس ام اس زدم و کلاسم را کنسل کردم بهانه ام این بود : کاری برایم پیش آمده نمیتوانم بیایم :/
بعدش نشستم و به کار پیش نیامده ام زل زدم و خودم را مسخره کردم که دیدی نرفتی حداقل اتاقش را ببینی و روی در و دیوارش چیز میز بنویسی!
و دوباره خبط دیروزم آمد به سراغ ذهن آشفته ام و خنده ام گرفت
اینکه اس ام اس اشتباهی فرستادم
و حرفش که : اگر تو پسر میشدی ........؟!
دارد باورم می شود اگر من پسر میشدم گرد و خاک روزهایم کمتر میشد ( البته باورم در حد همین یک خط است )
پنج شنبه میخواهم بروم عروسی فاطمه نمیدانم چرا ته دلم برایش یکجوری ست چیزی مثل دلواپسی
اگر یکی بپرسد امروزت چطور بود؟ می گویی خوب! مثل همیشه!
مثل همیشه است روزهایت انگار
اما درونت جایی که همیشه دیده نمی شود مثل همیشه نیست در تکرار روزهایت
دم به دم تغییر میکند و عوض میکند حالت را
مثل
یک نوشته
یک آهنگ
یک نگاه
یک لبخند
یک حرف
یک ..
یک...
یک آدم حتی چه در گذشته چه حال با همه مخلفاتش
می تواند غوغایی به پا کند یا حتی غوغای درونت را آرام کند دم به دم
.
ماهی خانه ما
مثل همیشه است روزهایش انگار
ولی تلو تلو میخورد امروز
چی شده چی دیده و چی شنیده آیا؟! خدا داند از غوغای درونش
امروزش چقدر شبیه مال من است.
ادامه مطلب
آمد تا دل چنتایی از مهمان های دنیا را خوش کند
حالا از هفته پیش دلم شدید خوش شده به بودنش به دیدنش به بوییدنش و به بوسیدنش
با آمدنش نقشی به نقش های زندگیم اضافه کرد
خاله شده ام
امیدوارم بتوانم نقشم را در داستان زندگی پر از فراز و کم از نشیبش! خوب بازی کنم
.
و مثل دیروز هم خودم متولد شدم فقط سالش کمی تا قسمتی مه آلود کهنه تر از 91 است :))
اما دلم با یادآوری روز آمدنم خوشتر نشد
بله دیگر نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار !
بی خیال
روز تولدت باشد و یک فرشته 8روزه فروردینی مهمان دقایق روزت باشد دیگر دلت خوش است به تَرَش هم نیازی ندارد
پ.ن: میخواستم از روز اول عید هم بنویسم اما جایش در این پست نبود
خیلی سرخوشم
طوری که به هر چیز زندگیم که فکر میکنم خنده ام میگیرد ... چه جالب!
لحظه هایم خوشحالم میکنند چه گذشته هایشان و چه آنهایشان که در راهند خدا فرصت دهد سال نو میرسند ... و باز هم چه جالب!
هفته آخر سال 90 دارد زیادی قلقلکم میدهد از آن قلقلک هایی که میان قهقهه هایت اشکت هم در می آید خیلی به دلت میچسبد این قلقلک ها نه؟
غم هایم در خوشیهایم گم شده اند اصلا خودم میخواهم گمشان کنم اصلا بروند گم شوند .... ولی کاش میشد گم شدنشان در یک جای دیگر بود آخر طعم خوشیهایم دارد به تلخی میزند
باااااااز هم ملالی نیست نه واقعا نیست میخواهم نباشد پس نیست دیگر!
پوستت که کلفت باشد همه کتک های دنیا میشود نوازش
آااااااای که چه خوب میچسبد نوازش های دنیا به تنم
خندیدن هایش
گریستن هایش که آن هم باز می خندانتم شاید
از پشت دیوار یهویی ظاهر شدن و
غافلگیر کردن هایش
انتظار کشیدنش در راهی که با چه امیدی! دارم میروم
حتی خواب دیدن هایش برایم ! همیشه طرح نویی است در صفحه همه رنگ زندگیم
دستش دور گردنم رد انداخته است
دستش درد نکند نوش جانم هیچ کس و هیچ چیز مثل او تا به حال برایم اینقدر خاص نبوده است ... دنیا را می گویم یک دوست مثل او داشته باشی دشمنانت همه بروند بمیرند
:)))
کتاب در دست توی کلاس قدم برمیدارم و دارم متن را برایشان میخوانم
بین هر دو جمله ام صدای ضعیف ولی ماهرانه سوت زدن یک بشر شر حواسم را پرت خودش میکند
برمیگردم نگاهشان میکنم قیافه هایی گرفته اند انگار نه انگار نفسی ازشان درمی آید
همینکه شروع میکنم به قدم برداشتن و خواندن، دوباره از یک سمت دیگر کلاس صدای سوت بلند میشود
کتاب را میبندم و نگاهشان میکنم بی تقصیرهایشان نگاهم میکنند اما آب زیرکاه هایشان خیلی آقاااا سرشان را توی کتاب کرده اند آن هم نه صفحه مورد نظر
نمیدانم بخندم به قیافه های مسخره شان یا جدی باشم
از شیطنت و جسارتشان خوشم می آید
یکیشان همینکه چشمش را از روی کتاب برمیدارد و نگاهش بهم می افتد لبش را گاز میگیرد که خنده اش ضایع نباشد
میگویم : اومدید کلاس یا پشت بوم کفتربازی
همان تقصیردارهایشان به دست میگیرند که : آره خانم فکر کردن اومدن کفتر بازی چه خبرتونه خجالت نمیکشید با این سنتون !!!
میگویم : میخواین سوت بزنین؟
همه با هم : بععععععله
تا 3 میشمارم و شروع میکنند به سوت زدن
قیافه اش را که می بینم یهو بلند می شوم و چهار زانو مینشینم و بالش در بغل سعی میکنم درست نگاهش کنم
چقدر شبیه اوست نکند خودش باشد اما مگر می شود!!
خودش است ؟!! .... نه این اسمش مهرداد است و یکی از خواننده های next persian star
ولی چقدر شبیه به اوست همین طور نگاهش میکنم و تمام خاطرات آن روز سخت جلوی چشمانم رژه میروند
کسی که بهش گفتم : شما امروز فرشته نجات من بودین!
و سرش را پایین انداخت و خندید
.
و چقدر بابا اون روز اذیت شد
** میروم طبقه پایین تا فاطمه را که آمده ببینم
با مدیر نشسته اند و گل میگند گل میشنوند
میتوانم صمیمانه تر بروم طرفشان و احوال پرسی کنم اما نمیخواهم چون از جناب مدیر خوشم نمی آید پس یکراست میروم سمت لاکرم
صفت مدیر برایش زیادی است همان فلانی بگویم بهتر است
سرم را کرده ام توی لاکر که فلانی با سوال مسخره تکراری اش مجبورم میکند بروم سمتش
فاطمه بلند شده تا شاید مثل همیشه بپرم بغلش و سر و صورتش را ماچ کنم
فقط باهاش دست میدهم که نطق فلانی به مسخره باز می شود که : بزارید معرفیتون کنم به هم
اسم کوچک من را میگوید و فامیل فاطمه را!
از این صمیمیت های بی جایش خوشم نمی آید
اصلا مهر محبت و صمیمیتش به دلم نمی نشیند
شروع میکند به خاطره تعریف کردن از دوران دانشجوییش زمانی که با فاطمه همکلاسی بودند
نگاهش میکنم که دارد خاطره بی مزه اش را که صرفا چون دلش می خواهد حرف بزند تعریف میکند
آخرش هم مجبورم دیگر لبخندی برایش میفرستم
*** میگوید: چقدر اینجا سرده
دیگری تاییدش می کند
و من هم سرم را تکان میدهم
میگوید: توی کلاس که هستی بخاریش روشنه حتی نفس شاگردا هم باعث میشه هوای اتاق گرم بمونه
دیگری دوباره تاییدش میکند
میگویم : هر چی میگیم بخاری که نمیزارن باید پیشنهاد بدیم آقای ... (جناب مدیر) چند نفرو بنشونه اینجا نفس بکشن تا بلکم قبل از ورود ما اتاق گرم شه
میخندند
**** مغازه کوچک عطر فروشی
هنوز باز نکرده است
از کنارش که رد میشوم روی شیشه اش بزرگ نوشته : " لطفا با لبخند وارد شوید"
مانده ام کجای این مغازه باید وارد شد!!!
آنقدر کوچک است که خود فروشنده تمام مدت با همان پوزیشنی که وارد شده خارج می شود
خنده ام میگیرد
کاش اینقدر سخت بر من نمیگذشت فکر این اتفاق هنوز نیفتاده!
خیال میکنم مدتی است زیاد بهشان خندیده ام
از خود خودم دور شده ام آن هم به خاطر شرایطی که درگیرش بودم
اوایل که خودم بودم و به وقتش میخندیدم و به وقتش حرفم را میزدم خوب نبودم برایشان مجبورم کردند همیشه بخندم به کارهایشان و به رفتارشان تا بگذارند راه خودم را بروم و سنگ نیاندازند جلوی پایم و به جایش سنگریزه بیاندازند
به وارد شدنم به سلام کردنم به قیافه در ظاهر جدیم و به نوع بالا و پایین رفتن از پله هایم حتی گیر میدادند اینها سنگریزه هایشان بود و قابل تحمل
تا اینکه دو روز پیش توی چشمانم نگاه کردند و دروغی گفتند دردآور که شوکه شدم آنقدر که مثل دیوانه ها دوباره خندیدم به چشمان بی شرمشان
من این نبودم ... این شده ام
انگار عادت کرده ام به این احمق بودن
عادتی که به مرور زمان جا خوش کرده در من و حضور مسخره اش را می بینم ولی نادیده میگیرم
میخواهم بیاندازمش بیرون توی سرما یخ بزند و بمیرد تا یادش برود عادت چه کسی شده بوده
.
.
بعد.ن بیربط : بعضی اوقات مثل همین الان! خوب بودن و شخصیت مثبت و دوست داشتنی داستان شدن برایم سخت میشود
| Design By : Pars Skin |

